X
تبلیغات
سپاه جاویدان - سوگ سياوش

سپاه جاویدان

سوگ سياوش

سوگ سياوش

سوگ سياوش تراژدي اندوهباري است و يكي از سوگنامه هاي مهم شاهنامه فردوسي مي باشد.

مادر "سياوش" از خاندان "گرسيوز" بود كه پدرش بر او خنجر كشيده و او ناچار راه بيابان گرفته بود.

"گيو" و "طوس" كه براي شكار به دشت "دغوي" رفته بودند آن دختر را ديدند و هريك مي خواست كه او را به چنگ بياورد، كار بالا گرفت تا جايي كه خواستند تا سر دختر را ببرّند، يكي از همراهان پيشنهاد كرد كه دختر را نزد "كاووس" ببرند تا او داوري كند. "كاووس" با ديدن آن دختر پري چهره، نژاد او را پرسيد، پس از پاسخ گفت كه او شايسته ي همسري شاه است، او هم پذيرفت و به پيوند "كاووس" در آمد.

دختر از شاه آبستن شد و پسري همانند پري زاد، زماني گذشت تا "رستم" به بارگاه "كاووس" آمد و گفت كه شاه زاده را با خود به زابلستان مي برد تا بپرورد.

"سياوش" با تربيت "رستم" در همه ي هنرها سرآمد گشت. آن گاه كه پا به جواني گذاشت از رستم خواست تا نزد "كاووس" برود. "رستم" هديه هاي فراوان آماده كرد و خود با "سياوش" راه پايتخت در پيش گرفت.

"كاووس" از ديدن فرزند برومند شاد گشت و همه ي بزرگان از چگونگي فرّ "سياوش" درماندند. هفت سال پدر پسر را مي آزمود و سپس منشور فرمانروايي خراسان شرقي را براي او نوشت.

"سوداوه" همسر "كاووس" با ديدن چهره ي "سياوش" شيفته شد و چون مويي باريك گشت، او را به شبستان خواند ولي نپذيرفت، ناچار از "كاووس" خواست كه "سياوش" را به شبستان بفرستد تا خواهران او را ببينند. شاه زاده را از پذيرفتن فرمان پدر گريزي نبود. روز ديگر "سياوش" به شبستان رفت، "سوداوه" از تخت فرود آمد و چشم و رويش را بوسيد. شاهزاده دانست كه آن مهرباني مادرانه نيست، نزد خواهران رفت و زماني در ميان آنان بود.

پس از بازگشت نزد شاه دستگاه پدر را ستود، از سوي ديگر "سوداوه" نزد شوهر از خوبي او و پسرش گفت و افزود كه مي خواهد يكي از دختران خود يا يكي از دختران "كي آرش" و "كي پشين" را به همسري "سياوش" درآورد. شاه پذيرفت و اين امر را با پسر در ميان نهاد. دوباره "سوداوه" پيام فرستاد و شاهزاده را به شبستان خواند و با او گفت كه يكي از دختران را به نامزدي او برمي گزيند و خود در نهان با او عشق بازي مي كند تا "كاووس" بميرد و رسمي به عقد "سياوش" درآيد. ناگهان سر "سياوش" را گرفت و بر دهان او بوسه زد. شاه زاده ي پاك تن از شرم سرخ شد و گفت كه اين انديشه را در مغز او جاي نيست ولي از بيم نيرنگ سخن نرم گفت و از نزد او رفت.

"سوداوه" به "كاووس" مژده داد كه "سياوش" دختر او را پسنديده است. شاه گنج ها و هديه هاي فراوان برگزيد، "سوداوه" كه براي مقصود خود به جان مي كوشيد براي بار سوم "سياوش" را نزد خود خواند و گفت كه آرزوي او را برآورد و عشق هفت ساله ي او را به خوبي پاسخ دهد يا آماده ي بي آبرويي باشد. "سياوش" گفت كه دين را به دنيا نمي فروشد و از راستي باز نمي گردد، به او هم پند داد كه در راه گناه نپويد. "سوداوه" برآشفت و با چنگ به او در آويخت، جامه ي خويش را چاك زد و فرياد برآورد. "كاووس" با شنيدن بانگ و فغان به شبستان رفت، "سوداوه" داد خواست و گفت كه "سياوش" گفته است كه فقط او را مي خواهد نه هيچ يك از دختران را.

"كاووس" ديگران را بيرون فرستاد و آن دو را نزد خويش خواند، "سياوش" آنچه را گذشته بود بازگفت و "سوداوه" هم سخناني عكس آن و افزود كه كودكي در شكم دارد و مي ترسد كه بچه را بيفكند. "كاووس" دستان و تن "سياوش" را بوييد و دانست كه دست او به تن "سوداوه" نخورده است وگرنه از عطري كه زن بر خود پاشيده بود بويي هم به دستان "سياوش" مي رسيد. با خود گفت كه بايد آن زن گناهكار كشته شود ولي درباره ي كين خواهي شاه هاماوران انديشيد و خوبي هاي "سوداوه" را هنگام در بند بودن خود به ياد آورد، از سويي ديگر عشق به همسرش او را از‌ آن كار بازداشت. "كاووس" به "سياوش" گفت كه به بي گناهي شاه زاده يقين دارد.

"سوداوه" كه خواري خود را ديد دست به نيرنگي زد. او به يكي از زنان آبستن پرده گفت كه دارويي بخورد تا كودك خود را بيفكند، آن زن پذيرفت و شب دارويي خورد و دو بچه كه در شكم داشت افكنده شد. "سوداوه" در بستر خوابيد، دو كودك مرده را در تشتي نهاد و فغان و فرياد برآورد. اين خبر را به "كاووس" بردند و او بامدادان به ديدن آن صحنه آمد، اخترشناسان را فراخواند تا در طالع آن دو كودك بنگرند. زيج و اصطرلاب آوردند و ديدند و به شاه گفتند كه كودكان از بطن "سوداوه" و پشت شاه نيستند. "كاووس" فرمان داد تا به جست و جو بپردازند و ببينند مادر آن كودكان كيست. مأموران او را شناختند و نزد شاه بردند، هرچه "كاووس" بيم و اميد داد زن اقرار نكرد. به دژخيمان گفت كه او را ببرند و اگر باز هم انكار كرد او را با ارّه به دو نيم كنند. زن به طور ضمني امر را آشكار كرد. شاه "سوداوه" را نزد خود خواند و با او در اين باره سخن گفت. باز هم آن زن حيله انگيخت و گفت كه ستاره شناسان از بيم "رستم" گناه "سياوش" را مي پوشانند.

"كاووس" ناچار با موبدان به رايزني نشست و آنان گفتند كه براي آشكار شدن بي گناه بايد يكي از آن دو از آتش بگذرد چرا كه بي گناه به آساني از آن مي گذرد، "سوداوه" گفت كه كسي كه بايد بي گناهي خود را ثابت كند "سياوش" است. شاه زاده پذيرفت و گفت كه براي رهايي از اين ننگ از كوه آتش هم خواهد گذشت. "كاووس"فرمان داد تا صد كاروان شتر باركش هيزم آوردند. راهرويي به پهناي چهار سوار آراستند و در دو سوي آن هيزم گذاشتند و آن دو كوه هيزم را آتش زدند. "سياوش" جامه اي سپيد بر تن كرد و بر اسب سياه خود نشست. بر خود كافور پاشيد و نخست نزد " كاووس" رفت. او شرم زده بود ولي پسر به پدرش گفت كه اگر بي گناه باشد از آتش زياني نمي بيند.

مردم به ديدن آمده بودند و "سوداوه" در ايوان نشسته بود و از خدا مي خواست كه آتش شاه زاده را بسوزاند. "سياوش" بي هيچ بيمي از ميان دو كوه آتش گذشت و گويي از گلستان گذشته است. لكه يي هم بر او ننشسته بود. مردم بانگ شادماني برآوردند و "سوداوه" از خشم بر روي مي زد و موي مي كند. "سياوش" پس از نيايش به درگاه خداوند نزد پدر رفت. "كاووس" او را به ايوان خود برد و مجلس شادماني آراست. سه روز با پسر مي نوشيد و روز چهارم "سوداوه" را پيش خواند و فرمان داد تا او را بيرون ببرند و بكشند. "سياوش" مي دانست كه پدرش از آن كار پشيمان خواهد شد، به شاه گفت كه او را مي بخشد. "كاووس" كه منتظر اين پيشنهاد بود او را بخشود و به شبستان فرستاد.

زماني گذشت و كار مهر "كاووس" و همسرش بالا گرفت، "سوداوه" باز هم از سياوش بدگويي مي كرد. در آن هنگام خبر رسيد كه "افراسياب" به مرز ايران لشكر كشيده است. "كاووس" گفت كه اين بار خود به جنگ دشمن مي رود ولي "سياوش" كه از فتنه گري هاي "سوداوه" به تنگ آمده بود پيشنهاد كرد كه او لشكر به سوي دشمن ببرد. "كاووس" پذيرفت و "رستم" را فراخواند و او را براي اين كار با "سياوش" يار كرد.

"سياوش" و "رستم" لشكر را نخست به زابلستان بردند و يك ماه در آنجا به شادي گذرانيدند. سپس به بلخ راندند. سپاهيان توران به فرماندهي "گرسيوز" ، "بارمان" و "سپهرم" در آن شهر بودند. تورانيان در دو جنگ پياپي شكست خوردند و گريختند. "سياوش" در آن شهر ماند و نامه يي به "كاووس" نوشت و از او پرسيد كه لشكر را به آن سوي جيحون ببرد و با "افراسياب" كه در "سغد" نشسته است بجنگد يا نه. پاسخ شاه اين بود كه بهتر است درنگ كند، اگر "افراسياب" از رود بگذرد به شكست تورانيان مي انجامد. از سوي ديگر "گرسيوز" نزد برادر خود "افراسياب" رفت و چگونگي سپاه ايران و شكست تورانيان را باز گفت. شاه توران به جاي انديشيدن به آن كار جشن و سور را برگزيد و به شادماني و شادخواري پرداخت.

"افراسياب" شب خوابي آشفته ديد و بانگ برآورد، "گرسيوز" نزد او رفت و چگونگي كار را پرسيد. "افراسياب" پاسخ داد كه بياباني پر از مار را ديده كه سراپرده در آنجا زده بود، بادي برخاسته و درفشش را نگونسار كرده است، او را دستگير كرده و نزد "كاووس" برده اند كه در سنّ چهارده سالگي به نظر مي رسيده است. فرداي آن شب شاه توران خوابگزاران را فراخواند و آنان پس از شنيدن خواب پاسخ گفتند كه سپاهي به فرماندهي شاهزاده ي ايرانيبه توران آمده است. اگر جنگ درگيرد چه "سياوش" پيروز شود و چه كشته گردد جهان پر آشوب خواهد شد. "افراسياب" در انديشه شد و با "گرسيوز" راي زد كه از "سياوش" آشتي بخواهد. سپس بزرگان كشور را فراخواند و در اين زمينه با بزرگان توران هم سخن گفت، آنان از نظر او استقبال كردند.

"افراسياب" برادرش را با هديه هاي بسيار براي "سياوش" و "رستم" به بلخ فرستاد. شاهزاده ي جوان زمان خواست سپس با "رستم" راي زد. جهان پهلوان گفت كه صد تن از نزديكان "افراسياب" را از او گروگان بخواهد. "گرسيوز" را پيش خواندند و با نظر "رستم" گروگانان را نام بردند و خواستند تا "افراسياب" سپاه را از مرز بازگرداند. "گرسيوز" سواري سوي برادر فرستاد، شاه توران صد تن از بزرگان نام برده شده را به بلخ فرستاد و سپاه را بازپس برد.

"سياوش" كه از اين آشتي شادمان شده بود نامه يي به "كاووس" نوشت و "رستم" آن را به پايتخت برد. شاه ايران پس از خوانده شدن نامه ي پسرش سخت برآشفت و "رستم" را سرزنش كرد كه او "سياوش" را به آن آشتي واداشته است. "رستم" پس از پند دادن به شاه با خشم بارگاه را ترك گفت و به سيستان رفت. "كاووس" نامه يي به "سياوش" نوشت تا گروگان ها را به پايتخت بفرستد و هديه هاي "افراسياب" را بر آتش بنهد و به جنگ تورانيان برخيزد وگرنه سپاه را به "طوس" بسپارد و خود به ايران بيايد.

"سياوش" كه پيمان شكني را نمي پسنديد، گروگانان و هديه هاي "افراسياب" را به "زنگه ي شاوران" سپرد تا به توران ببرد و از "افراسياب" بخواهد تا اجازه دهد كه شاهزاده ي ايراني از كشورش بگذرد و به گوشه يي از جهان برود. "سياوش" با اين كار مي خواست از فتنه هاي "سوداوه" هم دور باشد. "افراسياب" با شنيدن اين پيام وزير خود "پيران" را نزد خويش خواند و با او سخن گفت. نظر "پيران" بر اين بود كه شاهزاده ي ايراني را به توران بخوانند و همين امر سبب آشتي دو كشور خواهد شد. "افراسياب" در نامه يي محبت آميز "سياوش" را به توران دعوت كرد. او پذيرفت و سپاه را به "بهرام" پسر "گودرز" سپرد. آنچه را بدان نياز بود با خود برد و با سيصد تن به توران رفت. "پيران" به پيشباز آمد و وي را بسيار گرامي داشت. هنگامي كه به شهر كنگ رسيدند "افراسياب" خود پياده به پيشباز رفت و او را سخت گرامي داشت و در بزم و شكار و بازي "سياوش" را از خود دور نمي كرد.

"سياوش" به پيشنهاد "پيران" دختر "افراسياب" به نام "فريگيس" را خواستگاري كرد. شاه توران پس از ترديد پذيرفت و "پيران" و همسرش "گلشهر" مراسم آن پيوند را به خوبي انجام دادند و يك هفته سور آن عروسي بر پاي بود. پس از گذشت يك سال شاه توران منشور فرمانروايي توران شرقي را براي "سياوش" نوشت. "پيران" او و همسرش را نخست به ختن برد و از آنجا به آن سرزمين رفتند. "سياوش" شهري بنا كرد كه "سياوش گرد" خوانده شد و در زيبايي رشك بهشت برين بود.

پس از گذشت روزگاري، دوباره "پيران" نزد "سياوش" رفت و از ديدن آن شهر و دستگاه "سياوش" شادمان و شگفت زده شد. پس از بازگشت به پايتخت از خوبي هاي "سياوش" و "فريگيس" با "گلشهر" و "افراسياب" سخن گفت. شاه توران هديه هاي بسيار براي دختر و دامادش فراهم كرد و آنها را با برادرش "گرسيوز" به "سياوش گرد" فرستاد. "گرسيوز" با هزار تن از بزرگان برگزيده به آن شهر رفت و "سياوش" او را بسيار محترم داشت، ولي "گرسيوز" در دل به شاهزاده ي ايراني رشك برد و از توانايي ها و دستگاه او سخت اندهگين شد. پس از بازگشت چندان از "سياوش" نزد "افراسياب" بدگويي كرد تا او را به ترديد انداخت كه مبادا دامادش انديشه ي شورش داشته باشد. نامه يي به "سياوش" نوشت و از او خواست كه به پايتخت بيايد. "گرسيوز" آن نامه را نزد "سياوش" برد ولي با نيرنگ او را واداشت تا نپذيرد. "سياوش" در پاسخ نوشت كه "فريگيس" بيمار است و زماني ديگر به درگاه "افراسياب" خواهد رفت.

"گرسيوز" از يك سو به "سياوش" گفت كه شاه توران مي خواهد او را بكشد و از سوي ديگر به "افراسياب" گفت كه شاهزاده ي ايراني نامه ي او را نخوانده و قصد شوريدن دارد. سرانجام "افراسياب" لشكر به "سياوش گرد" برد. شبي "سياوش" در كنار همسرش خفته بود كه خوابي آشفته ديد. نگران برخاست و به "فريگيس" گفت كه افراسياب" او را خواهد كشت. در آن زمان "فريگيس" آبستن بود. "سياوش" به همسرش گفت كه پسري از او پاي به جهان مي گذارد، وي "كيخسرو" بنامد. اسب خود را هم گفت كه در بيابان رها باشد تا زماني كه "گيو" از ايران بيايد و بخواهد "كيخسرو" رو به كشور بازگرداند.

سپاه توران نزديك "سياوش گرد" رسيد. "سياوش" با اندرز پيشين "گرسيوز" جامه ي رزم پوشيده بود. آن مرد نيرنگ باز همين امر را دليل سرپيچي "سياوش" بيان كرد و از "افراسياب" خواست تا فرمان دهد كه سر شاهزاده ي جوان را از تن جدا كنند. يكي از برادران "پيران" به نام "پيلسم" به "افراسياب" بسيار پند داد ولي "گرسيوز" ، "گروي زره" و "دمور" او را به كشتن "سياوش" تشويق مي كردند.

سرانجام شاه توران به كشتن او فرمان داد. "گروي زره" تشتي نهاد و سر "سياوش" را از تن جدا كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 21:10  توسط بهزاد  |